these 2 days, I "dreamly"wished, it could never be ended. tnx for making it, for spending lots o energy. (actually very lots, too much very lots of energy ;) , money and time. that was the best ever.
after such a life, believe me, it's absoloutely killing backing to this one.
tnx alot standing for what we wanted. :)
طبق عادت هر روز که یه تیکه شعر فصیح و بلیغ و با اصل و نسب میاد توی ذهنم و تا پدر تک تک سلول های مغزیمو در نیاره و مادر لب مربوط به بخش مموری مغزم رو به عزاش ننشونه ول کن نیست الان هم قطعه ای شعر فاخر رفته روی ریپید مغزی و اختمالا تا چند ساعت دیگه تیکه های خورد شدهی لپ تاپ رو از روی تخت و بافت های پوششی روی و داخل جمجمه ی من پیدا میکنن! ممکنه اون قسمت مربوط به مموری رو هم از روی دیوار کنار دست جمع کنن. و من الله التوفیق!
پ ن: حس میکنیم سکسی شدیم، روی موجای مکزیکو ایم! :|
پ ن: میخواستم چند تا چیز به باعث و بانی این امر بگم که ار بیخ رپ ایرانی رو انداخت تو مغز من، بعدا حضورا بهش میگم حالا
پ ن: حرفی نیست
پ ن:
پ ن: دوست دارم اصلا پ ن خالی بذارم!
پ ن: هر چقدر دلم بخواد پ ن میذارم
پ ن: لالالالالا لالالالا لالالا لالالا
پ ن: :P
پ ن: حیف که خوابم میاد!
پ ن: خودت دشمن فرضی داری!
پ ن: فریک هم خودتی
الانم کلی خسته ام ولی کلی کار دیگه مونده.
So many dirty minded people passes through my way and line it, sometimes it’s obviously wrong to pay attention to those basterds. It makes me unconscious to think about my disabilities of going through the things I’ve never had them. Sometimes it’s the most assholish thing to think how poor you are, or how understandable! Oh God, I’m creating some words, I do want to make a verb with the world “Shiva” yeah. It’s something like white elephant but in some ways different! First, it’s a beautiful thing, with lots of worth then, it seems to be a “wow sound maker” but it never satisfy the owner! Yes. Its cost a lot but its background, its situation is not what exactly suits on its appearance. Means that essentially it should be in its right place but unfortunately it’s in the worth situation you can ever imagine. Now to make a clear definition of this new word, I should give some examples. One of those that I can mention is the ancient monuments and building like "Takhte Jamshid”, “ Anahita’s Temple” and etc. they are so worthy but as a matter of fact they are located in a very wrong place. Maybe if they were built in Egypt, Room, Florence it should be fucking different from what they are in, now and here. So! I will continue with another example, let’s imagine that you are a very beautiful fish! But instead of keeping you in a very gigantic and enormous and fairy aquarium, you are taken to a restaurant and there you will boil when you are alive in a boiling water pot to serve you as an appetizer to bald ugly monkey face asshole that is so rich by chance! Yes! In this situation we can say that the poor fish is so shiva! A very shivaing thing happened to it! Let’s change some shaping matter about this word, for instance we can say that “it is shiving” it much more easy! Or saying the word “shive shive” instead of the phrase “fucking damn” yes absolutely it works! Also we can create the adj of “shivid” in order to use it instead of stupid! Yeah. You know, I think I am a very cruel critic with somebody named “shiva”
ﺷﺪﻩ ﻫﺮﮔﺰ!
ﺩﻟﺖ ﻣﺎﻝ ِﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺳﺨﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ِﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﺎﻓﻪ ﯼ ِ ﺍﺑﺮﯼ ،
ﺗﻪ ِﻓﻨﺠﺎﻥ ِ ﺗﻮ ﻓﺎﻝ ِﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ِ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ
ﺩﻟﺖ ﺟﻮﯾﺎﯼِ ﺍﺣﻮﺍﻝِ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ؟!
ﺍﮔﺮ
ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮔﻮﺷــــﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻧﺼﯿﺒﺖ
ﺑﻮﻕِ ﺍﺷﻐﺎﻝِ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﺣﻮﺍﺱ ِ ﺁﺳﻤﺎﻧﺖ ﭘﺮﺕ ﺭﻭﯼ ِ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ِ ﻣﻪ
ﺳﮑﻮﺗﺖ ﺟﺎﺭ ﻭ ﺟﻨﺠﺎﻝِ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ ..
ﺷﺐ ِ ﺳﺮﺩ ِ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺮﺯﯾﺪﻩ ﺍﯼ؟!
ﻫﺮﭼﻨﺪ، ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ِﮔﺮﺩﻧﺖ ﺷﺎﻝ ِﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ!
ﺑﺮﺍﯼ ﻋﯿﺪﻫـﺎﯼ ِﺭﻓﺘﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ!
ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﮐﺎﺭﺕ ﭘﺴﺘﺎﻝ ِﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ...
ﺷﺒﯿـﻪ ِﻣﺎﻫﯽ ِﻗﺮﻣﺰ
ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ِﺁﺏ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ، ﮐﻪ ﺳﯿﻦ ﺍﺕ ﻫﻔﺘﻤﯿﻦ ﺳﺎﻝ ِﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺷﻮﺩ ﻫﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﺵ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﻫﻔﺘﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ،
ﺍﮔﺮ ﺑﻐﻀﺖ ﻟﮕﺪﻣﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﭼﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ِﺁﻥ،
ﺍﻻﯾﺎﺍﯾﻬﺎ ﺍﻟﺤﺎﻝ ِﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ ..
ﺭﺳﯿﺪﻥ
ﺳﻬﻢ ِﺳﯿﺐ ِﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ،
ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺍﺕ ﮐﺎﺭ ِﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﺑﻮﺍﻟﻔﻀﻞ ﮐﺎﺭﮔﺮ
همه ی ما توی لحظه های مختلف زندگی مون احساس های مختلفی داریم. برای همینه که زمان مدام تغییر میکنه، تغییر میکنه تا ما رو هم تغییر بده، تا احساساتمون رو تغییر بده. گاهی اوقات ما با تغییرات به خوبی کنار میایم، جوری قبولشون میکنیم که انگار نه انگار تغییری صورت گرفته. اما گاهی اوقات مثل دنده های ناجور چرخ دنده ها میشیم. هر چی که پیش میره بیشتر با هم برخورد داریم و هر دو تا چرخ دنده ی زمان و ما، فرسوده و داغون میشن. این تصمیم ماست که این خرابی ی بزرگ رو تحمل کنیم یا فقط رهاش کنیم. گاهی اوقات ما تغییر نمیکنیم. هیچ چیزی تغییر نمیکنه، تمام چیزهایی که امید داریم یه روزی در همین نزدیکی تغییر کنن همینطور ایستا میمونن و ما رو نا امید میکنن. آدم ها، موقعییت ها، شرایت، مکانهایی که ما فقط آرزو میکنیم تغییر کنن و نه. هیچ اتفاقی نمی افته. اشتباه هایی که ما میکنیم، رویا ها و آرزو هامون. لحظه ها و شکست هامون. مانع های همیشگی و در هایی که دیگه در نیستن، دیکه قفلی ندارن. به مرور زمان همه ی در ها تبدیل به دیوار میشن و ما همچنان خوشحالیم که میتونیم افق رو از پشت این دیوار ها ببینیم. زندگی چیز پوچ و بی معنی ای نیست، زندگی فقط یه شانسه که میذارن کف دست ما، و ما بیشتر وقت ها به جای اینکه بازی کنیم، امتحان میکنم و میخوایم بشناسیمش. زندگی چیزی نیست که توی یک لحظه تموم بشه، زندگی ذره ذره از آدم گرفته میشه، لحظاتی که آدم جون میده کم نیستن. بعد از بیست و سه سال زندگی حداقل یه چیز رو راجع به اون فهمیدم. زندگی برای کسانی که زندگی میکنن خوبه. اگر زندگی نمیکنی، باید بکشی بیرون. اگر فکر میکنی که دیگه نفسی نداری برای دویدن باید وایستی، اگرفکر میکنی نباید، پس نباید.
گلی رو فردا از بیمارستان مرخص میکنن. خدا بعدش رو بحیر بگذرونه. امیدوارم.
امروز هم پاهای ... شکست هم من. از بس کخ پیاده رفتیم. از اول این ترم میرم سر کلاس. امیدوارم کلاسای خوب داشته باشم. آمممم دیگه چی بود؟ الها الان یکم ناراحتم. کیدونم چرا! استرس دارم. میدونم چرا، عصبانی ام، میدونم چرا! اما در رابطه با هیچ کدومشون نمیتونم هیچ کاری بکنم. مسخره اس نه؟ اینکه ادم توانایی حل کوچکترین چیزها رو نداشته باشه خیلی مسخره اس.
اگر آزادی واجد معنی باشد، معنی آن بهره مندی از حق گفتن چیزهایی است که بقیه مردم دوست ندارند، بشنوند.
باورم نمیشه که این بلگفا اینقدر احمق باشه. الان داشتم پست مینوشتم. یهو خودش رفت توی صفحه ی اصلی. هیچی رو هم سیو نکرد.
اصلا یادم نیست چی نوشته بودم. مهم نیست. ساعت سه و بیست و هشت دقیقه است و من مجبورم هر خطی که مینویسم یه دور همه چیز رو کپی کنم تا دوباره با این مسخره بازی های بلگفا روبه رونشم. اگه هم میشم هم امادگی لازم رو داشته باشم.
سرده. بیرون داره باد میاد. فکر میکنم اگه الان پنجره رو باز کنم یهو تلپی میافتم وسط جنگل های روح رده و تاریک با درخت های در هم و ترسناک داستان های خارجی یا شایدم یکی از صحنه های مورد علاقه ی آلن پو، یا یکی از اون انیمیشن های ترسناک و خمیری عروسکی اون مردک دیوانه تیم برتون!
خسته ام. عسلی بیمارستانه. احتمالا فرداشب هم من برم. صندلی چرخ دار؟ نه! نمیخوام تو این چیزا باشم. نمیخوام بهشون فکر کنم. حتی نمیخوام بفهممشون. مسخره است.
داشتیم با ... کلی برنامه میریختیم. اگه بشه کلی خوب میشه. سه و س و سه دقیقه! اوووه چقدر شبا بیدار موندن راحت تر از روزا بیدار موندنه.
تبلت دیروز کاملا به طور غیر قابل استفاده ای شکست! هر چیزی رو که میتونستم رو لپ تاپ داشته باشم ریختم روش و از بقیه هم مثل اینکه نمیشه برای یه مدتی استفاده کرد. کاش اینستا رو هم میتونستم نصب کنم. بلواستک ابله!
پ ن: lourve خیلی هم خوبه! مگه همش باید از کلماتی که توی دیکشنری ان استفاده کرد. وقتی من یه کلمه رو دارم که نمیتونه به طور کامل احساساتم رو نشون بده، یه کلمه ی دیگه برای احساسم میسازم! تمدن همینطوری شکل گرفته. نمیشه که یه جا بایستیم چون بقیه می ایستن که!
امکان نداره. این قرار نبود بشه. اینجوری قرار نبود بشه. این درست نیست. این چه خواب مسخره ایه؟ این کجای قصه اس؟ همچین چیزی قرار نبود توی قصه ی من باشه. این یه خوابه. این یه خوابه. این یه خوابه مسخره اس. چرا هیچ کس منو بیدار نمیکنه؟ چرا هیچ کس تکونم نمیده که بیدار بشم. چرا فکر میکنم این یه کابوس توی بیداریه؟
نه.
قرار نبود اینجوری بشه. نمیذارم اینجوری بشه. نمیذارم ته قصه ای که من مینویسم کسی بمیره که من نمیخوام و کسی زنده بونه که من نمیخوام. نفس بکش. نفس بکش فقط. نفس بکش و سعی کن یادت بیاری که از این لحظات کم نداشتید. نفس بکش و یادت بیار که همش چرته و زندگی مثل قبل میمونه. ادم رو تا پای مرگ میبره و جون به لب میکنه، آدم رو خم میکنه اما نمیشکنه.
نه.
دارم به این فکر میکنم که تازه از اینجا که برم بیرون باید برم توی ایستگاه اتوبوس بشینم و منتظر اتوبوس بشم. بعد که اومد کلی تلق و تولوق کنان برم خونه. بعد یه خیابون راه برم بعد از پله ها برم بالا بعد کفشم رو بزارم تو جا کفشی، احتمالا سر راه روزنامه ی صبحم بگیرم. بعدش برم تو اتاق و لباس عوض کنم و بعد تازه بیافتم رو تخت و بخوابم. حتی فکر دوش گرفتن رو هم نمیخوامم بکنم. یعنی من تا آخر این مرحله زنده میمونم؟ فکر نمیکنم... اااااایوووووو.
دوران بد نامی. دوران بی اختیاری. دوران سر د و تلخ زندانی بودن. هیچ مالکیتی وجود نداره. هیچ نوع مالکیتی نیست. هیچ پدر و مادری مالک بچه هاشون نیستند و هیچ آدم دیگه ای هیچ حق تسلطی روی آدم های دیگه نداره. ما همگی برابریم. هیچ کسی حق گرفتن زندگی و حقوق شخصی آدم های دیگه رو نداره و هیچ انسانی حق دادن رندگی و حقوق شخصی اش رو به دیگران نداره. همگی باید آزاد باشیم و از ازاد بودنمون نترسیم. همگی باید با انتخاب های خودمون توی زندگی جلو بریم نه با خواسته ها و انتخاب های دیگران. ما همگی آزادیم و اگر کسی بخواد ازادی و زندگی ما رو از ما بگیره، یا ما رو مجبور کنه طوری که اون میخواد زندگی کنیم، باید در مقابلش بایستیم و زندگی رو ازش بگیریم. باید تمام حقوق زندگیمون رو از وجود همچین آدم هایی خالی کنیم.
بازم تو بیمارستانم. لپتاپم روی پاهامه و روی صندلی نشستم و پاهام رو انداختم لبه های تخت. یک مشت هوچی وحشی همین الان روی تخت بغلی مستقر شدن. مصیبت نامه! چرا این قوم ترک اینقدر علاقه دارن بلند حرف بزنن؟ یعنی اروم نمیشه حرف زد؟ یا همراها نمیتونن اینقدر توی بررسی جای زخم عمل کنجکاوی به خرج ندن؟ و اینکه نمیتونن وارد حریم دیگران نشن؟ البته گلی دم هر کسی رو که ازس سوال بپرسه میچینه، اصولا به جواب دادن به سوال های فوضولانه و کنچکاوانه ی دیگران اعتقادی نداره. احساس میکنم که نشیمنگاه ام کاملا بی حس شده. خوشبختانه هیچی از این همهمه ی دور و اطرافم نمیشنوم و خیلی راحت ام چون که دارم آهنگ ONLY TIME رو گوش میدم. روزه ام زبونم یکم خشک شده. ساعت هشت و بیت و چهار دقیقه اس. قراره چهارشنبه ساعت سه یه دمو بدم شاید هم سه شنبه ساعت چهار. یادم نیست. امروز داشتم از جلوی یه کتابفروشی قدیمی تو انقلاب رد میشدم که یهو بوی کتاب های قدیمی خورد تو صورتم. هممممممم چند تا کتاب زبان اصلی مال شصت، هفتاد سال پیش گرفتم. برجسته ترینشون BRAVE NEW WORLD بود و یکی دیگه هم IMMORTALIST دو تا داستان دیگه هم هست. وای خیلی گشنمه ام. خیلی خیلی خیلی. همممم قرار بود فردا عمل بشه که کنسل شد. هنوز عمل نشده و فردا هم قرار نیست عمل بشه فعلا هم رو اعصاب من داره اسکیت میره.
خدایا منو نجات بده.
اعصابم خورده. بعد کلی بلاخره وبلاگم درست شده و الان به نت دسترسی ندارم. کلا به هیچ چیز و هیچ کسی که خوشم میاد دسترسی ندارم. از این نوع زندگی متنفرم. خسته و متنفر. هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت به این نوع زندگی بر نخواهم گشت. هیچ وقت. حتی اگر مجبور بشم همه چیز رو پشت سرم بگذارم و همه چیز رو انکار کنم و از همه چیز فرار کنم و بزنم زیر کاسه کوزه ی همه. خسته ام. خیلی خسته تر از اون چیزی که بشه فکرش رو کرد. در حال حاضر از همه متنفرم.
دیشب چند ساعتی بیمارستان بودم. از دیشب تا الان همه چیز برام مثل زندان شده. احمقانه است. از اینجا بودن متنفرم. اما باید بشینم اینجا وانمود کنم و (تازه من وانمود هم نمیکنم) وقتشه که ملاقاتی ها همه برن و فقط همراه ها بمونن. توی کدوم بیمارستان لعنتی ای صدای دریل میاد؟ خدایاااااا از بقیه ی مریض ها متنفرم. از صدای ویز ویزشون. از این صندلی های لعنتی که باید بشینیم روشون. احساس ضعف شدید میکنم. دیروز بدون سحری روزه گرفتم. موقع افطار تو بیمارستان بودم و چیزی نخوردم. شب که رفتم خونه اونقدر اعصابم خورد بود و اونقدر از رفتار مزخرف آدمی که اصلا ازش انتظار نداشتم حالم بد بود که بازم هیچی نخوردم و خوابیدم. یه آدم مزخرف دیگه برای سحری بیدارم نکرد و خواب موندم. از خواب بیدار شدم و اومدم اینجا. و الان ساعت چهار بعد از ظهر لعنتییه و من باید تا نه شب صبر کنم تا یه چیزی بخورم و همه ی اینها به کنار. الان اعصصصصصصصصصصصصابم له و لوردیده است. الان میخوام این لپتاپ رو بکوبم وسط این اتاق و جفت پا بپرم روش. الان میخوام وسایلم رو جمع کنم و کوله ام رو بردارم و برم و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت پشت سرم رو نگاه نکنم. الان یک سالی میشه که بدون شناسنامه دارم زندگی میکنم چرا بقیه ی عمرم رو نتونم. اونوقت از دست همه ی آدم های مزخرف و چرت دور و برم خلاص میشم. آره.
من نمیتونم توی بیمارسسسسسستان بمونم. من وقتی حرف یه سرنگ امپول رو میزنن کل عضله های بدنم میگیره. فلج موضعی میشم و نمیتونم تکون بخورم. الان وسط مریض هایی ام که جای عمل چراحی 40 سانتی متری روی گردن و شکم و بدنشون رو به هم نشون میدن و از هم نظر میپرسن. الان نمیتونم کف پاهام رو احساس کنم. خسسسسسسسسته ام. اووووه خدایا چقدر که همه چیز بده.
فقط میخوام زمان بگذره و بره. هندزفری میزنم و پرده رو میکشم. الان راستش زاویه ی دید یه مریض، یه پرستار یا یه مسئول نظافت برام مهم نیست. الان تنها چیزی که برام مهمه زاویه ی دید خودمه. دقیقا خودم. هر کسی رو برای یه کاری ساختن و برای یه کار هایی نه. من اصلا برای این کار ها نیستم. نمیتونم اونقدر که باید کول باشم. نمیتونم اروم بمونم و نمیتونم بوی بیمارستان لعنتی رو ندیده بگیرم. با این همه مردی که توی بخش زنان برای خودشون جولون میدن نمیدونم باید چه غلطی کنم. واسه خودشون میان و میرن و اوووووففففففف. خدایا یه کاری کن که برام آسون بگذره. مثلا یه کاری کن که پسورد وای فای ایستگاه پرستاری رو پیدا کنم. از همین الان کمر درد گرفتم حسابی. هنوز عمل نشده هنوز عمل نشده هنوز عمل نشده هنوز عمل نشده هنوز عمل نشده هنوز عمل نشده هنوز عمل نشده. وووووواااااااااایییییییییییییییی. دارم سعی میکنم که حرصم رو سر این دکمه های کیبرد ابله خالی کنم.
بذار تو حال خودم باشم، نه نمیخوام پاشم. بذار تو حال خودم باشم، نه نمیخوام پاشم! نمیخوام زورکی تو دل تو جا شم. این خواننده ی احمق داره چه چرت و پرتی میگه؟ واقعا داره چه چرتی میگه؟ احمق، بز. اههههههااااااا! تتلو اااااا!
خوشحالم که قبل تمام این نابود سازی ها ترمیناتور بازی های بلگفا دو تا نسخه ی پشتیبان گرفتم. البته دو تا با فاصله های زمانی زیاد بنابراین بازم خیلی از پست هام به دیار فراموشی و نابودی سپرده شدند.
از ماست که بر ماست! منم مجبور شدم پست های از سال 92 تا 94 رو (تا اونجایی که داشتم، دوباره پست کنم) که البته الان دستم داره میشکنه. (کپی پیست کردن کار بسی رنج آوری میبباشد)
امیدوارم این بار دیگه بلگفا از این بازی ها در نیاره که کلی اطلاعات رو همینطوری بدون هیچ اخطار قبلی ای نابود کنه، بدون هیچ عذر خواهی ای!
ps:اگر توی یه کشور اروپایی یا امریکایی زندگی میکردیم میتونستیم از بلگفا غرامت بگیریم!
| عنوان وبلاگ: | یک لحظه زندگی _ A Moment Of Life |
| آدرس وبلاگ: | http://amomentoflife.blogfa.com |
| توضیحات: | |
| نام نویسنده: | :) |
| تاریخ تهیه نسخه پشتیبان: | جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 23:8 |
نمیدونم چرا اما ترجیح میدم که برای خودم زندگی کنم، میدونی، یه جورایی مثل اینه که آدم بگه چرا همش باید مراعات بقیه رو کرد، حالا درسته که یه عده ای هستن که به آدم نزدیکن و آدم باید مراعاتشون رو بکنه یعنی اگه مراعاتشون رو بکنه، خودش و اونها هم راضی ترن، اما یک تعداد زیادی آدم دور و بری هست که به هیچ عنوان لازم نیست مراعاتشون رو کرد
، نمیخوام کلا راجع به این چند روز تعطیلات و عید و همه چیزش بنویسم چون قبلا همه رو توی دفترم نوشتم و اینجا نوشتنشون فایده ای نداره
فقط میخوام یکی از شیرین کاری هام رو بنویسم، من توی فامیل با یک عده ای مشکل دارم
، این عده اومدن عید دیدنی، جالب اینه که همه هم با هم اومدن، زن و مرد و پیر و جوون. قبل از اینکه بیان، پدر و مادر محترم اومدن و گفتن، که بچه ی عزیز پاره ی تن دلبندمون، وقتی اینا اومدن، یا تو بلند شو برو بیرون، یا بمون توی اتاق یا اگه میای بیرون چیزی بهشون نگو،
یعنی خودشون گفتن هر کاری میخوای بکن اما چیزی بهشون نگو.
منم توی خوابالودی تمام گفتم باشه، وقتی داشتم چرت میزدم دیدم که صدا میاد از بیرون اتاق، بعد سیسی گفت که بححححله اونا که اومدن و اسمشون توی لیست بود که هیچ، یه چند تا نخودی دیگه هم که دیگه واقعا رو اعصابن هم هستن!
من!
یکم فکر کردم، لباسم رو که به خاطر خواب بودن 60 دور پیچیده بود دورم مرتب کردم، موهام رو شونه زدم و مثل حسنی
، وقتی که تر و تمیز و تپل مپل شده بود در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون، اول رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم بعدش یادم افتاد که الان هوس یه بسته از اون بیسکوییت خرمایی های بابام کردم که از جنوب براش میارن، و اونها هم توی اتاق مامان بابامن، اتاق مامان بابام هم درست رو به روی خیل عظیم و جمیعت کثیر مهمانان بود.
یه نکته هم که وقتی رفتم بیرون مامانم با نگرانی اومد جلوم و گفت، "چی میخوای بگی؟"
منم لبخند شیطانی زنان گفتم "هیچی"
سر بالا، سینه ستبر، چشم نازک، از جلوی مهمانان رد شدم و رفتم تو اتاق مامان اینا، اون طرف که همه منتظر بودن من باهاشون سلام علیک کنم کاملا سکوت کرده بودن
و با عبور من از جلوشون بدون سلام علیک یککککمکی حیرون موندن
، من هم از کشوی پدری یه بسته از اون بیسکوییت هاش رو برداشتم و در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم
در این حین که داشتم در رو پشت سرم می بستم، یک نگاه اجمالی به همه انداختم
، و رفتم توی آشپزخونه، شربت ریختم و آوردم که نوش جان کنیم
، اون طرف هم یه پنچ شش دقیقه ای سکوت سنگین خیلی خیلی سنگینی حکم فرما بود و دوباره برگشتن سر حرفهاشون. 

جالب اینه که همه اینا توی چند دقیقه ی کوتاه اتفاق افتاد، و من با آب و تاب تعریفش کردم.
وقتی مهمون ها رفتن، مادر و پدر ری اکشنی نشون ندادن چون من هیچ کار خطایی نکردم، چیزی هم نگفتم.
فقط از حق خودم برای ماشرت با آدم ها استفاده کردم. همین
بعدش هم پدری سررسید هایی رو که برام خریده بود رو آورد و بهم داد. 

PS. من شاید رعایت حال بعضی ها رو بکنم، آدم هایی که دوستشون دارم. کسایی که نخوام برنجونمشون، اما نه بقیه.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 22:23 شماره پست: 236
آخیشششش، بلاخره! ههههممم چی میخواستم بنویسم؟ یادم رفت. :))
آها راجع به کنترل بود! کنترل کردن! کنترل کردن حتما نباید یه چیزی باشه تو مایه های حرکات جاسوسیه فیلمهای مامور 007! نمونه های ساده ی کنترل کردن خیلی تابلو تره. مثالش اینه که یهو هوس سیب زمینی میکنی! همین! خیلی ساده است ها منتها تا اونجایی ساده است که فکرش فقط توی ذهنته. یعنی همین که بخوای به مرحله ی عمل برسونیش میفهمی که به فنا رفتی، از اون رحله ای که سیبزمینی بر میداری و میخوای بپوستشون رو بگیری شرووع میشه میگه (سیب زمینی چرا پوست میکنی؟/ خلالی مگه نداریم؟/ میخوای اونا رو سرخ کنی؟) بعد موقع ای که میخوای بجوشونی شون میاد و میگه (نه، تو اون ظرف نه/ این ظرفه بهتره/ از آب سماور بریز زودتر بجوشه/ نذارش تو ماکروفر/ خیلی بزرگ نیست سیب زمینی هات؟) بعدش که جوش اومد میاد و من در حال سعی برای روشن کردن گاز با فندکشم میاد و میگه، (نه این جوری روشن نمیشه) و بعد دست من رو از گاز کوتاه میکنه و شروع میکنه در حالی که یه دستش روی فندک گاز ه و اونیگی دستش روی پیچ شعله ی گاز به مدت دو دقیقه هر دو رو همزمان فشار میده و منم دارم نگاهش میکنم! کبریت برمیدارم که بلاخره خودم روشنش کنم و میگه، (نه تووو دستت رو میسوزونی) با کبریت گاز رو روشن میکنه و میگه (اون ماهیتابه نه، اونیکی رو بردار، اون دستش چودنیه، مواظب باش نسوزی) من که دیگه کم کم دارم شبیه این شخصیت های عصبانی کارتونی قرمز میشم و دود و صوت از کله ام میزنه بیرون، سیب زمینی های آب پزم رو از دستش میگیرم و میگم ( خودم میتوووونم) بعدش میگه باشه و میره بیرون رفتنی هم میگه (نمک نریز روش، زیادی شورش میکنی) بعدش من میشینم روی صندلی آشپزخونه و مشغول نوشتن اتفاقها و فکرای این چند روزم میشم. مدام از توی نشیمن میگه، (مواظب باش زیادی کبابای نشن) توی دور دوم سیب زمینی سرخ کردن دو دقیقه از آشپزخونه میرم بیرون و وقتی برمیگردم میبینم وایساده توی کرسی آشپزی من و داره سیب زمینی های یه رو جزغاله شده ی منو بر میداره و میگه (گفتم زیرشو زیاد نکن میسوزه ها) و بعد سیب زمینی هام رو بر میداره و سیب زمینی های جدید رو میچینه توی ماهیتابه و میگه، (سرخ کن که توش روغن داشت، دردسر درست میکنی ها) و من با حالت پوکر فیس نگاهش میکنم که چرا زودتر نگفته که سرخ کن پر از روغنه!! میرم جلو و به هوس جزغاله شدم نگاه میکنم و بقیه ی سیب زمینی ها رو با عصبانیت میذارم توی ماهیتابه و از عصبانیت تا بند انکشت دستم میره توی روغن و یه ربع بعدی رو یه کیسه پر از یخ دستمه که سوزشش کمتر بشه و در تمام این مدت سعی میکنم که آدم نایس و مهربون و خوبی باشم و کاملا به حرفا گوش بدم. سیب زمینی ها بلاخره تموم میشن البته بعد از اینکه هر بار می اومد توی آشپزخونه یا پودر کاری یا فلفل یا زرد چوبه میریخت توی ماهیتابه ی مممممممممممممن!
وقتی داشتم سیب زمینی هام رو میخوردم داشتم به این فکر میکردم که من اصلا هوس سیب زمینی نکرده بودم، فقط میخواستم یکی دو ساعتی رو توی آشپزخونه تنها وایسم و سرم به همچین چیز ساده ای گرم باشه و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم به جز سرخ کردن اون سیب زمینی های کله پوک، اما... :)
آخرش سیب زمینی هام رو (اون سوخته ها رو دور ریختم) آوردم و نشستم و خوردم و خب به بقیه هم دادم اماتصمیم گرفتم که از این به بعد اگه خواستم یه همچین کاری کنم برم بیرون و به جاش یکم تنهایی راه برم مطمعنم در اون صورت کسی نیست که مدام بخواد کنترلم کنه.
Indeed, there is a life. there is an Ana Karnina... Here.
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 2:36 شماره پست: 234
امیدوارم امسال بز درونم کمتر شاخ بزنه و بز مهربونی باشششششه. :)
بز خوبی باشه، سختی ها رو مثل بز کوهی بره بالا و تپه چاله ها و ناهمواری ها رو آسون رد کنه. مثل یه بز بز زنگوله پای شیطون بپره این ور و اون ور و هپی مپی باشه. بزم دلش مثل پوست یه بز برفی و سفید باشه. بزم یه بز واقعی باشه که کارای خوب خوب میکنه نه مثل یه گاو نه من شیر ده خنگ، بحححححححله.
لحظه ی تحویل سال، منو یگیلی و بقیه ی بچه ها و همه چی خلاصه. یکی دیگه هم شروع میشه و ما هنوز هم همون آدم های قبلیم اما بزرگتر و بهتر و بیشتر شبیه خودمون.
| عنوان وبلاگ: | یک لحظه زندگی _ A Moment Of Life |
| آدرس وبلاگ: | http://amomentoflife.blogfa.com |
| توضیحات: | |
| نام نویسنده: | :) |
| تاریخ تهیه نسخه پشتیبان: | جمعه دوازدهم دی 1393 ساعت 14:48 |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی 1393 ساعت 17:13 شماره پست: 211
از صبح که بیدار شدم همینطور دارم جزوه مینویسم تا همین الان. تا ظهر که کسی خونه نبود. الانم که هستن خوابن همه. منم خوابم میاد، کتف و شونه و دستم درد میکنه از بس که این زبان شناسی ابله رو نوشتم. دلم میخواد بخوووووابم. اما کلی درس هست برای خوندن. :(
امتحان شفاهی فرانسه بد نبود. دیروز با عسل بانو نشستیم برای بچه هامون لباس دوختیم. یعنی من طرح میدادم، عسل بانو اجرا میکرد. یه بچه ی دیگه هم تو راهه که هنوز ندیدمش ولی خیلی دوست دارم زودتر ببینمش. اسمشم sin sin گذاشته شده. یکم بخوابم.
بعضی وقتا به پوچه دنیات پی میبری. بعضی وقتا میبینی که داشتی روی ابرها راه میرفتی و بعضی وقتا یادت میاد که کجایی و برای چی اینجایی و باید واقعا چه کاری کنی. بعضی وقتا نقاب یهو میافته و تو خود واقعیت رو میبینی درست مثل دوریان گری و بعدش دیوونه میشی و میخوای خود واقعیت رو از بین ببری. گاهی بغض میکنی و گاهی دستات رو گره. گاهی بغضت میترکه و گاهی خشمت میشکنه. اما میدونی که هیچ چیزی فایده نداره چون
سرنوشت های دهشتناک را گریزی نیست.