دلم می‌خواد بنویسم، اما بیشتر روزا نمی‌دونم درباره‌ی چی، انگار فکرها توی سرم زندگی می‌کنن ولی وقتی نوبت کلمه می‌رسه، قایم می‌شن. زندگی کردنِ افکار خیلی راحت‌تر از آوردنشون روی دایره‌ی لغاته، شاید چون توی ذهن لازم نیست مرتب و قابل‌فهم باشن. وقتی راه می‌رم صافم، سرم بالاست، حتی اگه مطمئن نباشم کجا دارم می‌رم یا اصلاً چرا دارم می‌رم، ولی خب کی واقعاً می‌دونه کجا داره می‌ره؟ بعضی چیزا برام ساده‌تر شده، چیزایی که قبلاً بزرگ بودن الان کوچیک‌ترن، و در عوض یه‌سری چیزای کوچیک عجیب سخت شدن. بعضی وقتا خیلی به خودم سخت می‌گیرم، زیادی، و بعضی وقتا ولش می‌کنم و آسون می‌گذرم، بعد با خودم فکر می‌کنم اصلاً کی اهمیت می‌ده؟ آخرِ روز، سخت و آسون خودتی و خودتی که می‌شینی با خودت حرف می‌زنی و تصمیم می‌گیری از این حرف زدن لذت ببری یا ازش فرار کنی. من لذت می‌برم، واقعاً. من حرف می‌زنم و حرف می‌زنم و حرف می‌زنم، توی سرم، با خودم، انگار یه گوشِ شنوا‌ی تازه پیدا شده که فقط برای شنیدنِ خودِ حرف زدنه، نه قضاوت، نه قطع کردن. بیشتر از بقیه با خودم حرف می‌زنم، درباره‌ی همه‌چیز، از چیزای خیلی جدی تا فکرای کاملاً بی‌اهمیت. ما می‌ریم بیرون، دوستای جدید پیدا می‌کنیم، ساعت‌ها باهاشون حرف می‌زنیم، به هم لبخند می‌زنیم، باهم نوشیدنی می‌خوریم، می‌خندیم، به هم امید می‌دیم، لحظه می‌سازیم و لذت می‌بریم، و من همه‌ی این کارا رو می‌کنم، زیاد، شاید چون می‌خوام امتحان کنم و مطمئن شم که هنوز هم، وسط این‌همه آدم و صدا و ارتباط، دلم بیشتر می‌خواد برگردم به خودم، با خودم حرف بزنم، از خودم لذت ببرم و با خودم تنها باشم. جوابش معمولاً آره. انگار توی دو تا دنیای متفاوت زندگی می‌کنم؛ من و من و من، هر سه‌مون باهم. یه دنیا که ما یکی هستیم و روبه‌روی آدمایی که اونا هم از خودشون و خودشون و خودشون یکی شدن، و یه دنیای دیگه که من و من و من کنار همیم، حرف می‌زنیم، شوخی می‌کنیم، لذت می‌بریم و زندگی می‌کنیم. اسمش چیه؟ اسم این اتفاقِ عجیب چیه؟ کی من و من و من شد ما؟ دقیق نمی‌دونم، فقط می‌دونم این «ما» رو دوست دارم، بیشتر از هر «ما»ی دیگه‌ای.



تاريخ : Sun 14 Dec 2025 | 6:43 PM | نویسنده : |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.