میخواستم بنویسم. از همه چیز اما کلمات کنار هم نمیشینن و بیشتر از عدم تمایل اونها به هم نشینی عدم تمایل من به نوشتنشون تو این عذر احمقانه واضحه. نمینویسم چون حرف برای گفتن زیاده، مخصوصا برای من که اهل توصیف و تعریف و بلغورم. حرف، حرف حرف.
ادمها ازم تعریف میکنن، از تواناییهان، استعدادهام، از شخصیت و هویتم، از مهارتها و هوش و استعداد و کپفت و زهرمار و استایل و قیافهام. تین رو بگم که اهل سرکوب خودم نیستم، سیستم تشویق و مجازات خودم رو دارم دریغ نمیکنم از تشویقم اما تعریف، تعریف تعریف تعریف. گاهی از خودم میپرسم مگه میشه همه؟ انقدر ازم تعریف کنن؟ چرا؟ نکنه دارم بهشون دروغ میگم؟ نکنه ماسک زدم و نقاب کشیدم روی خود واقعیم مه چندان تعریفی نیست و بعد بیشتر خود واقعیم رو نشون میدم و بیشتر تعریف تعریف تعریف تعریف
چرا؟ چون تو ده سال خودم شدم واد خودم و شروع کردم به تربیت خودم و الان یه بچه ده ساله تربیت شده ام؟ چون رها کردم و دست از سر همه برداشتم و دست از سر خودم برداشتم و مسولیت همه چیز رو قبول کردم و سعی کردم برسم به اون چیزی که میدونستم اگر براش تلاش نکنم، خودم رو پاره نکنم قرار نیست بهش برسم؟ چون با خودم حرف میزنم و نشستم و رشته رشته گره ها رو از هم باز کردم و خواستم با خودم به صلح برسم؟ چون به خودم یاد دادم تختم رو هر روز مرتب کنم؟ چرا؟ من برای بقا جنگیدم و شدم تعریفی؟
میدونم که خوبم نیومدم اینجا بزنم توی سر خودم که نه من تعریفی نیستم. هستم،چون جون کندم برای همین بودن اما چقدر ادمهایی که میبینید پست و حقیرن که من ده ساله شدم تعریفی شما. ده ساله چون ده ساله که دارم خودم رو تربیت میکنم. خودم رو میسازم، خودم رو میشناسم، خودم رو میبینم، به خودم یاد میدم. بقیهاش؟ فکر نمیکنم وجود داشت. میدونم که من ده سال پیش به دنیا اومدم، یه بچه بیست و چهار ساله من رو به دنیا اورد. چیزی نمیدونست و والد بودن رو بلد نبود. کنار من یاد گرفت و به من یاد داد. من؟ مامان، بابا، آنا، زهره... من. من اخرین والد من بود. اخرین والد منه. متوجه شدم که هیچ کسی نمیتونمه من رو بیشتر از من دوست اشته باشه، اون صدایی که میشنوم، «نترس من هستم، من مراقبتم» دیگه صدای اون بچه بیست و چهار ساله نیست. صدای یه چیزی فرای یه والده، صدای یه موجود دیگهست. اونقدر بزرگ و تواناست که نمیترسم، بهش اعتماد دارم. میدونم که حواسش بهم هست. من تعریفیم. درست تعریف میکنن ازم. اما نمیبینن اون روی این ماجرا رو.
امروز سر کلاس بهم گفت نمیشه، ایده تو خارج از این موضوعه. گر گرفتم، عصبانی شدم، فرو ریختم و دیگه گوش ندادم، داشتم به این فکر میکردم که لعنت بهش، چرا من تاب و توان این رو ندارم که نفر اول نباشم. چرا نمیتونم قبولک نم که قرار نیست تو همه چیز بهترین باشم، چرا نمیتونم قبول کنم که کن میتونم اشتباه کنم، گوش نمیدادم بهش. داشت حرف میزد، داشت از بقیه تعریف میکرد و من اخمام رو کشیدم توی هم و شروع کردم به فکر کردن راجع به این حس رقابتی بودن احمقانه. حس داشتن برتری توی هر شرایطی. بهتر بود، بالاتر بودن، تا اینکه گفت، ببین ایده تو یه بیزینس کامله، تو توی پنج دقیقه ایده یه بیزنس کامل رو اسکچ کردی. گفت میدونم چته، عجولی نمیخوای از اول شروع کنی و میری اخر داستان رو میگی، پرفکشنیست هم هستی، دستت به کم نمیره. تعریف، تعریف تعریف.
ادما ازم تعریف میکنن، خیلی هاش رو نمیشنوم چون به نظرم صلاحیت تعریف از کسی رو ندارن، از خیار چنبر هم تعریف میکنن، همونقدر که از خیار گلخونهای. اما بعضیها که ازم تعریف میکنن، جا میخورم، به خودم میگم نکنه من بهتر از اونیم که همیشه فکر میکنم؟ نکنه من خودم رو دست کم رفتم؟ سر خورده میشم. روزهای خستگیم رو نمیبینن، روزایی که خودم رو میکشم که بمونم و تعریفی باشم و ادامه بدم و بتونم و بهترین باشم. اخر روز بهترینم؟ نه. میبازم، شکست میخورم اما شکست رو نمیپذیرم. میخورم زمین، بم، پا مبیشم، میخورم زمین، محکم تر، پا میشم، میخورم زمین، با صورت، میشینم گریه میکنم پا میشم، دو باره میخورم زمین و دوباره و دوباره و دوباره. شاید این تعریفیه، اما برای من صرفا بقاست. بقا، بقا بقا. من باید خوب باشم، باید بتونم، باید قوی باشم، باید بهترین باشم، چون یه بچه ده ساله دارم که باید مراقبش باشم، چون هنوز اونقدر بزر نشده که بتونه از خودش مزاقبت کنه و من بهش قول دادم که مراقبشم. من نمیتونم بذارم نا امید بشه ازم.
بعضی وقتا خسته میشم اما... میدونی چیه، تعریف ها خیلی برام معنایی ندارن، پوچن، فقط یه چیزی برام مهمه، اقتی، اون، اون تو، بهم میگه مرسی، بهم میگه دمت گرم، وقتی اون، احساس امنیت میکنه با من، وقتی حس میکنم که زندگی رو بهش برگردوندم و بهش این فرصت رو دادم تا باشه و اون بهم اعتماد کرد. گور بابای تعریفاتون. گور بابای نقداتون، گور بابای نظراتتون خوب و بد.