ساعت پنج و ده دقیقه ی صبحه و من الان رو تخت مامان نشستم و مامان داره سیزن هفت فرندز رو از لپتاب میبینه. چشمام داره بسته میشه و واقعا خسته ام اما کاری نمیتونم بکنم. لپتاپ رو پای منه و واقعا پاهام خشک شده. یکی از پرستار های احمق هم که انگار کراش پیدا کرده رو من کل شب رو می اومد و وایمیستاد بالا سرم و حرف میزد دم صبح هم برام آب میوه آورد! هیچ جا نمیشه آدم برای خودش باشه. باید برنامه ی بیمارستان بودنمویه جوری تنظیم کنم که دیگه این موجودو نبینم. حداقل شیشه ی عینکشم تمیز نمیکنه. اه. خیلی خسته ام و دیگه واقعا دارم چرت و پرت میگم. چشمام داره بسته میشه. ساعت شد پنج و ربع و منهنوزم نوی همون پزیشن قبلی ام. وااااییییییی داررررم میمیرممممممممم.
دارم به این فکر میکنم که تازه از اینجا که برم بیرون باید برم توی ایستگاه اتوبوس بشینم و منتظر اتوبوس بشم. بعد که اومد کلی تلق و تولوق کنان برم خونه. بعد یه خیابون راه برم بعد از پله ها برم بالا بعد کفشم رو بزارم تو جا کفشی، احتمالا سر راه روزنامه ی صبحم بگیرم. بعدش برم تو اتاق و لباس عوض کنم و بعد تازه بیافتم رو تخت و بخوابم. حتی فکر دوش گرفتن رو هم نمیخوامم بکنم. یعنی من تا آخر این مرحله زنده میمونم؟ فکر نمیکنم... اااااایوووووو.
تاريخ : Tue 30 Jun 2015 | 5:18 AM | نویسنده : |