نمیدونم چرا اما ترجیح میدم که برای خودم زندگی کنم، میدونی، یه جورایی مثل اینه که آدم بگه چرا همش باید مراعات بقیه رو کرد، حالا درسته که یه عده ای هستن که به آدم نزدیکن و آدم باید مراعاتشون رو بکنه یعنی اگه مراعاتشون رو بکنه، خودش و اونها هم راضی ترن، اما یک تعداد زیادی آدم دور و بری هست که به هیچ عنوان لازم نیست مراعاتشون رو کرد
، نمیخوام کلا راجع به این چند روز تعطیلات و عید و همه چیزش بنویسم چون قبلا همه رو توی دفترم نوشتم و اینجا نوشتنشون فایده ای نداره
فقط میخوام یکی از شیرین کاری هام رو بنویسم، من توی فامیل با یک عده ای مشکل دارم
، این عده اومدن عید دیدنی، جالب اینه که همه هم با هم اومدن، زن و مرد و پیر و جوون. قبل از اینکه بیان، پدر و مادر محترم اومدن و گفتن، که بچه ی عزیز پاره ی تن دلبندمون، وقتی اینا اومدن، یا تو بلند شو برو بیرون، یا بمون توی اتاق یا اگه میای بیرون چیزی بهشون نگو،
یعنی خودشون گفتن هر کاری میخوای بکن اما چیزی بهشون نگو.
منم توی خوابالودی تمام گفتم باشه، وقتی داشتم چرت میزدم دیدم که صدا میاد از بیرون اتاق، بعد سیسی گفت که بححححله اونا که اومدن و اسمشون توی لیست بود که هیچ، یه چند تا نخودی دیگه هم که دیگه واقعا رو اعصابن هم هستن!
من!
یکم فکر کردم، لباسم رو که به خاطر خواب بودن 60 دور پیچیده بود دورم مرتب کردم، موهام رو شونه زدم و مثل حسنی
، وقتی که تر و تمیز و تپل مپل شده بود در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون، اول رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم بعدش یادم افتاد که الان هوس یه بسته از اون بیسکوییت خرمایی های بابام کردم که از جنوب براش میارن، و اونها هم توی اتاق مامان بابامن، اتاق مامان بابام هم درست رو به روی خیل عظیم و جمیعت کثیر مهمانان بود.
یه نکته هم که وقتی رفتم بیرون مامانم با نگرانی اومد جلوم و گفت، "چی میخوای بگی؟"
منم لبخند شیطانی زنان گفتم "هیچی"
سر بالا، سینه ستبر، چشم نازک، از جلوی مهمانان رد شدم و رفتم تو اتاق مامان اینا، اون طرف که همه منتظر بودن من باهاشون سلام علیک کنم کاملا سکوت کرده بودن
و با عبور من از جلوشون بدون سلام علیک یککککمکی حیرون موندن
، من هم از کشوی پدری یه بسته از اون بیسکوییت هاش رو برداشتم و در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم
در این حین که داشتم در رو پشت سرم می بستم، یک نگاه اجمالی به همه انداختم
، و رفتم توی آشپزخونه، شربت ریختم و آوردم که نوش جان کنیم
، اون طرف هم یه پنچ شش دقیقه ای سکوت سنگین خیلی خیلی سنگینی حکم فرما بود و دوباره برگشتن سر حرفهاشون. 

جالب اینه که همه اینا توی چند دقیقه ی کوتاه اتفاق افتاد، و من با آب و تاب تعریفش کردم.
وقتی مهمون ها رفتن، مادر و پدر ری اکشنی نشون ندادن چون من هیچ کار خطایی نکردم، چیزی هم نگفتم.
فقط از حق خودم برای ماشرت با آدم ها استفاده کردم. همین
بعدش هم پدری سررسید هایی رو که برام خریده بود رو آورد و بهم داد. 

PS. من شاید رعایت حال بعضی ها رو بکنم، آدم هایی که دوستشون دارم. کسایی که نخوام برنجونمشون، اما نه بقیه.