+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 22:23 شماره پست: 236

آخیشششش، بلاخره! ههههممم چی میخواستم بنویسم؟ یادم رفت. :))

آها راجع به کنترل بود! کنترل کردن! کنترل کردن حتما نباید یه چیزی باشه تو مایه های حرکات جاسوسیه فیلمهای مامور 007! نمونه های ساده ی کنترل کردن خیلی تابلو تره. مثالش اینه که یهو هوس سیب زمینی میکنی! همین! خیلی ساده است ها منتها تا اونجایی ساده است که فکرش فقط توی ذهنته. یعنی همین که بخوای به مرحله ی عمل برسونیش میفهمی که به فنا رفتی، از اون رحله ای که سیبزمینی بر میداری و میخوای بپوستشون رو بگیری شرووع میشه میگه (سیب زمینی چرا پوست میکنی؟/ خلالی مگه نداریم؟/ میخوای اونا رو سرخ کنی؟) بعد موقع ای که میخوای بجوشونی شون میاد و میگه (نه، تو اون ظرف نه/ این ظرفه بهتره/ از آب سماور بریز زودتر بجوشه/ نذارش تو ماکروفر/ خیلی بزرگ نیست سیب زمینی هات؟) بعدش که جوش اومد میاد و من در حال سعی برای روشن کردن گاز با فندکشم میاد و میگه، (نه این جوری روشن نمیشه) و بعد دست من رو از گاز کوتاه میکنه و شروع میکنه در حالی که یه دستش روی فندک گاز ه و اونیگی دستش روی پیچ شعله ی گاز به مدت دو دقیقه هر دو رو همزمان فشار میده و منم دارم نگاهش میکنم! کبریت برمیدارم که بلاخره خودم روشنش کنم و میگه، (نه تووو دستت رو میسوزونی) با کبریت گاز رو روشن میکنه و میگه (اون ماهیتابه نه، اونیکی رو بردار، اون دستش چودنیه، مواظب باش نسوزی) من که دیگه کم کم دارم شبیه این شخصیت های عصبانی کارتونی قرمز میشم و دود و صوت از کله ام میزنه بیرون، سیب زمینی های آب پزم رو از دستش میگیرم و میگم ( خودم میتوووونم) بعدش میگه باشه و میره بیرون رفتنی هم میگه (نمک نریز روش، زیادی شورش میکنی) بعدش من میشینم روی صندلی آشپزخونه و مشغول نوشتن اتفاقها و فکرای این چند روزم میشم. مدام از توی نشیمن میگه، (مواظب باش زیادی کبابای نشن) توی دور دوم سیب زمینی سرخ کردن دو دقیقه از آشپزخونه میرم بیرون و وقتی برمیگردم میبینم وایساده توی کرسی آشپزی من و داره سیب زمینی های یه رو جزغاله شده ی منو بر میداره و میگه (گفتم زیرشو زیاد نکن میسوزه ها) و بعد سیب زمینی هام رو بر میداره و سیب زمینی های جدید رو میچینه توی ماهیتابه و میگه، (سرخ کن که توش روغن داشت، دردسر درست میکنی ها) و من با حالت پوکر فیس نگاهش میکنم که چرا زودتر نگفته که سرخ کن پر از روغنه!! میرم جلو و به هوس جزغاله شدم نگاه میکنم و بقیه ی سیب زمینی ها رو با عصبانیت میذارم توی ماهیتابه و از عصبانیت تا بند انکشت دستم میره توی روغن و یه ربع بعدی رو یه کیسه پر از یخ دستمه که سوزشش کمتر بشه و در تمام این مدت سعی میکنم که آدم نایس و مهربون و خوبی باشم و کاملا به حرفا گوش بدم. سیب زمینی ها بلاخره تموم میشن البته بعد از اینکه هر بار می اومد توی آشپزخونه یا پودر کاری یا فلفل یا زرد چوبه میریخت توی ماهیتابه ی مممممممممممممن!

وقتی داشتم سیب زمینی هام رو میخوردم داشتم به این فکر میکردم که من اصلا هوس سیب زمینی نکرده بودم، فقط میخواستم یکی دو ساعتی رو توی آشپزخونه تنها وایسم و سرم به همچین چیز ساده ای گرم باشه و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم به جز سرخ کردن اون سیب زمینی های کله پوک، اما... :)

آخرش سیب زمینی هام رو (اون سوخته ها رو دور ریختم) آوردم و نشستم و خوردم و خب به بقیه هم دادم اماتصمیم گرفتم که از این به بعد اگه خواستم یه همچین کاری کنم برم بیرون و به جاش یکم تنهایی راه برم مطمعنم در اون صورت کسی نیست که مدام بخواد کنترلم کنه.



تاريخ : Sat 27 Jun 2015 | 3:56 AM | نویسنده : |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.