ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺩﺭﺩ.
ﺩﺭ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻧﻲ ﺳﺘﻢ ﮔﺮﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺯﻧﺠﻴﺮﺵ ﺧﻮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩ
ﻣﻦ ﺑﺎ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪﻡ
و با آخرین نگاهت....................................................................................... تمام
گاهی وقتها باید انتخاب کنی و گاهی باید انتخاب بشی، گاهی باید دروغ بگی و گاهی باید دروغ بشنوی، گاهی باید فریب بدی و گاهی باید فریب بخوری. گاهی باید دوست داشته بشی و گاهی باید دوست داشته باشی اما بدون که این قوانین هیچ وقت همیشگی نیستن. گاهی باید خودت رو آماده کنی تا زندگی درست وقتی داری توی دایره ی عادت هات دور میزنی بندازتت بیرون و تو بعدش خودت رو توی یه دنیای جدید پیدا میکنی. جایی بیرون از عادت هات. جایی که همه رو میبینی که هنوز دارن توی این دور عادت ها میچیخن و میچرخن و میچرخن اما دیگه تو جایی نداری. گاهی عادت هامون رو دوست داریم. گاهی بیش از حد بهشون وابسته میشیم. گاهی اینقدر از خودمون دور میشیم که وقتی از عادت هامون دورمون میکنن دیگه خودمون رو نمیشناسیم. زندگی پر از این گاهی های زیاده. این چندمین باره که دارم مینویسم برای رفتن، اقرار میکنم که هر چقدر هم برای خداحافظی بنویسم عطش ام برای زندگی و اون دور عادت ها کمتر نمیشه. اقرار میکنم که همیشه فکر میکنم شاید هنوز امیدی باشه. اقرار میکنم که این امید به یه امید دروغین منو کشت. اقرار میکنم که میدونم فراموش میشم. اقرار میکنم که میدونم خونده نمیشم. اما شاید و فقط شاید این آخرین بار باشه. زندگی تمایل به بودن داره، این هم یه قانون دیگه، برای همینه که زیاد دیدم آدم هایی رو که زندگی های خوبی نداشتن، خسته بودن و ناراضی اما باز هم نتونستن از این زندگی دل بکنن، اما آخرش چی شد؟ گاهی درد میکشی، نه برای اینکه انکارش کنی، برای اینکه بفهمی مریضی، برای اینکه بقهمی توی جای اشتباهی ایستادی، برای اینکه بفهمی درد فقط یعه علامته که یادمون بندازه باید خودمون رو علاج کنیم. تا خالا کسی رو ندیدم که دردی نداشته باشه، اگر فقط میدیدم شاید دوباره اون امید احمقانه ام رو به کار می انداختم برای درمان. اما درمان توی چیز دیگه ای هست. آرامش توی چیز دیگه ای هست. گاهی باید با ترس هات رو به رو بشی و باهاشون حرف بزنی. کنارشون بشینی و باهاشون نوشیدنی بخوری. گاهی باید یادت بیاد که برای چی هستی. کسی چیزی نمیدونه. آدم ها سرنوشت های متفاوتی دارن، بعضی ها پا به دنیا میگذارن تا هملت باشن، تا آنا کارنینا باشن تا مادام بواری یا من باشن. و اگر غیر از این بود زندگی رو تا جرعه ی آخر با همه ی تلخی هاش سر میکشن و بعد یادشون می افته که باید از این دور گردون زندگی بیرون بیافتن. یادمه بارهایی رو که گفتم من هملت این زندگی شده ام کجاست هوراشیو. یادمه بارهایی رو که گفتم من آنا کارنینای این زندگی شده ام.
زندگی یه داستان مسخره است. یه تراژدی، از وسط ناکحا آباد سر در میاری و نمیدونی که خوشحالی هات روز به روز کمرنگ تر میشن و بیخوابی هات بیشتر. هیچ وقت فکر نمیکردم بیست و پنج سالگی ام رو ببینم. هیچ وقت فکر نمیکردم آخر کار اینجا باشه. گاهی تصمیمات احمقانه میگیریم. گاهی میدونیم بزرگی حماقتی که انجام میدیم رو اما یه آخرین حماقت بزرگ خیلی بهتر از کلی حماقت های بی پایانه که تا آخرین روز زندگی قراره انحام بدیم.خیلی ساده ست که نمیخوام دیگه حماقتی بکنم. آخرین حماقت های بزرگم. و جالب اینجاست که کسی نیست که واقعا بتونه حماقت نکنه.
زندگی تلخه. شاید الان مزه ی دهن من این باشه. شاید چند ماه پیش توی اوج خوشحالی و سرحالی زندگی برام از هر نباتی شیرینتر بود اما تا کی این بازی تلخ و شیرین. تا کی خوردن بادوم های شیرین و خوردن بادوم زهر مار و دوباره خوردن بادوم های شیرین. من فریب خوردم. من اعتماد کردم و فریب دادم. آخرین بازی همیشه سخت ترینه. کاش ندونی کی قراره بیاد اما وقتی بدونی نه میتونی ازش فرار کنی نه میتونی با دل خوش به سمتش بری.
همیشه دلم یه زندگی اروم میخواست، با کسایی که دوستشون دارم و جوری که دوست داریم. زندگی ای که مجبور نباشی با چشمهای بسته و توی خیال بهش برسی. این زندگی رو داشتم. با همه ی سختی ها توی این دو سال و نیم این زندگی رو داشتم. جوری که مجبور نبودم خیال پردازی کنم برای زندگی بهتری اما با نهایت خونسردی و آرومی، با نهایت خودحواهی این زندگی رو ازم گرفت... بذار نگم گرفتی، گرفت، گرفتید، گرفتم، بذار ته این جمله فقط یه بن بذارم بدون هیچ شناسه ی جمعی.
دنیایی که به اندازه ی رویای کوچیک من جا نداشته باشه، نباید وجود داشته باشه. نباید ادامه پیدا کنه.
و انتقام. امیدوارم بتونم بهش دست پیدا کنم. عشق وجود نداره. اما چیزی هست توی زندگی که تمام حفره های خالی زندگی ات رو پر میکنه، چیزی که برای اون بلند میشی، ادامه میدی، میسازی و خراب میکنی و جنگ میکنی یا میمیری. حوش به حال کسی که بعد از این پر شدن ذوباره خالی نشه. حوش به حال کسی که به پوچی نرسه. من هنوز هم امید به زندگی دارم اگر دوباره این فضای بی انتهای درونم رو پر کنه اما میدونم که نه دیگه اون اونقدر بزرگه و گنجایش داره که بتونه این کار رو بکنه، نه میخواد و نه من میتونم این تهی بودن رو انکار کنم.
زندگی تلخ میشه وقتی به کسی بگی دوستش داری و جوابی ازش نگیری. زندگی تلخ میشه وقتی همیشه دروغ بشنوی که دوست داشته شدی. توسط همه و درست جایی توی زندگی میرسی به این که دروغ شنیدی. من، به هر روز بعد از این روز نگاه میکنم و با خودم میگم، چرا همیشه باید مجبور به کاری بشیم؟ مجبور به زندگی یا مرگ.
هر چیزی که اتفاق می افته یه دلیلی داره. پس شاکی نباشیم و هر کذوم یه چیزی رو سزکوب کنیم. یکی زندگی رو، یکی غک هاش رو و یکی دیگری رو.
اما اینجا نا پیراهنت را
سیاه نبینند باور نمیکنند
چیزی از دست داده باشی.
زندگی مبهم صادق هدایت - شاملو
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تأثیر نبود
سر ز حسرت به در میکدهها برکردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
همیشه چنین است
ای غریوِ طلب ــ
تو در آتشِ سردِ خود میسوزی
و خاکسترت
نقرهی ماه است
تا تو را
در کمالِ بَدرِ تو نیز
باور نکنند.
چه استجابتِ غمناکی!
زخمات
از آن
بَدرِ تمام بود
تا مجوسان
بر گُردهی ارواحِ کهن
به قلعه درتازند.
همیشه چنین بوده؟
همیشه چنین است؟
هرگز از مرگ نهراسيده ام،
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من باري، همه از مردنِ در سرزميني ست،
كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد
جستن،
يافتن،
و به اختيار برگزيدن
و از خويشتنِ خويش بازويي پي افكندن
اگر مرگ را، از اين همه ارزشي بيشتر باشد
حاشا، حاشا؛
كه هرگز از مرگ هراسيده باشم
احمد شاملو
Sometimes the forbidden fruit taste the sweetest.
the only thing I ever wanted was, is A Moment of Life.
صبر کم و بی تابیه بسیار و دگر هیچ
مجال
بیرحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.
از بهار
حظِّ تماشایی نچشیدیم،
که قفس
باغ را پژمرده میکند.
ـ□
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسهی ناسیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدانگونه که عشق را نماز میبریم، ــ
که بیشایبهی حجابی
با خاک
عاشقانه
درآمیختن میخواهم.
دیماه ۱۳۵۱ | از دفتر ابراهیم در آتش