از همان اولش هم کمی سرتق بودم، راست راست در چشم بزرگترها نگاه میکردم و نفرتی نبود که ازشان دریغ کنم. میگفتند «بچه سختیست» اما نمیفهمیدم یعنی چه. نه دلم میخواست بزرگ شوم و لباسهای زنانه مادرم را تن کنم، نه دلم میخواست بچه بمانم و با صغیلهای در و همسایه همبازی شوم. از خدا پنهان نماند، از شما چه پنهان که عجیب و غریب هم بودم، به وفور! از تصورات جنسی سادیسمی دوره به قول مرحوم فرویدمان، اینال گرفته که همیشه پنهانشان کردم چون میدانستم «بچه را چه به این فکرها» تا نقاشیهایی که میکشیدم و در دنیای سیاه و سفیدشان فاتحانه روی جسد پسرکی که شمشیر سامورایی به فرق سرش فرو رفته بود میایستادم و لبخند شرارت باری که حتی در نقاشی دو بعدی بی رنگ و رویم هم ترسناک بود به لب داشتم. از همان اول بهغایت لجباز و یکدنده بودم صبحها هم دندهای به جز دنده چپ نداشتم تا از روی ان بیدار شوم. خلاصه انکه کودکی سختی بود. نه به خاطر انکه از اینها در رنج و عذاب بودم، بیشتر به خاطر ان بود که میدانستم این روی عجیب و غریبم را باید از همه پنهان کنم. چقدر هم که استادانه بود، بی شوخی همانجا بود که با دروغگوی قهار درونم اشنا شدم، رویم به دیوار غرلچبیها به ان میگویند پسولوجیکال لایر! همانجا بود که با این جناب دست دادیم قرار شد من را، من واقعی را به هر طریقی که شده نهان کند. او شد بزرگتر من و من شدم همان موجودی که مثل فرانکشتاین باید مخفی میماند. و ما با هم بزرگ شدیم، هرچه او قهارتر میشد، من افسارگسیختهتر.
بگذریم، از لابهلای تمام روزنههای تنگ و نموری که هنوز رو به گذشته باز مانده و ذهن معیوبم نتوانسته درشان را گل بگیرد و گلدان رویش بگذارد، هنوز هم میتوانم هجو زندگی را ببینم و نخندم. زیاد هم خنده دار نبود، راستش بزرگتر که میشوی خیلی چیزها در درونت آرام میگیرد، مثلا الان تجسم نمیکنم کسی را کشتهام، هیچ فکر جنسی منحرفی هم ندارم، تمام دورههای داشته و نداشته فروید و هگل و السوزر و بالتر و سارتر و کانت و فلان و بهمان را هم گذرانده ام.
خوبیاش این بود که خودم را شناختم، اولها چنان از خودم فرار میکردم که انگار سگهاریام و در پی تکه پاره کردن گوشت و پوست خودم، حالا چنان به همین سگ هار پناه میبرم و از دنیای بیرون فرار میکنم که پیشکش گوشت و پوست برایم بیدریغ و بیواسطه اتفاق میافتد. نه آنکه با هم به صلح رسیده باشیمها، نه هر روز تکهای از من را با دهان کف کرده و سر هذیانگو میکند و میجود و میبلعد و میریند و من تمام آنچه به قول بکت مرحوم وِیستی بیش نیست را بر میدارم استادانه بازمیسازم و به خودم میچسبانم، معلوم است دیگر، معلوم است که سفال گر ماهری هم هستم، مگر دیکانستراکت و ریکانستراکت کم الکی است؟ البته خاک را هم که هی کوزه کنی و بشکنی و گل کنی، بعد چند بار ترک میاندازد، نمیدانستی؟ برو از حرفهایهایش بپرس. ترک کم نیست، هیچوقت هم بهتر از اولش نمیشود، نه انکه اولش گهی بوده باشدها، نه، اما در مقام مقایسه آن کجا و این کجا. کار راه بنداز است، آب که تویش بریزی از ترک به ترکش شره میکند و حیف و میل میشود اما دیگر چه میشود کرد، همین هم کافیست. از ترکم اب میچکد و چیزی در درونم میگوید بس است دیگر انقدر زر نزن. اما هجو است دیگر، خودش میاید و من غرب زده هم که یاد نگرفته ام افسار ببندم میگویم فاک یو ادامه میدهم.
داشتم می گفتم، اگر نخوام دوباره جامع شریف و بدقواره پارسی را بدر و عبای غربزدگی به تن گنم باید بگویم که از همان دوران طفولیت روزی چند ده بار به خودم میقبولانم سوراخ کونی بیش نیستم و سوراخ کون بودن هم بد چیزی نیست. ترجمهاش کردم که به شرافت پارسی پاسدارانهتان بر نخورد. بله سوراخ کون! که البته از حق نگذریم طرفدارهای دو آتشه خودش را هم دارد، حالا این احوالات سوراخ ماتحت گرایانه ما به کنار، خوب به شخصیت چندگانه و هجو کلام و هزل زندگیمان میاید. دیکتهمان هم خوب نیست که البته این اعتراف خود نشان میدهد که مدتهاست بزرگتر حامی و دروغگوی قهارمان را افسار زدیم و روانه یکی از آن سیاهچالههای درونمان کردیم تا کنار چندین چند شخصیت دیگرمان آنجا بماند و بپوسد و هر وقت نوبت هوا خوریش شد بیاید و خودی نشان دهد. شما سیاهچاله نداری؟ از آنهایی که مرحوم ادگار الن پو شخصیتهای هزیانگونهاش را پشت دیوارهایش زنده زنده مدفون میکرد و با کمال خونسردی وقتی کس شعرهای ادبی میگفت اجرهای اخر دیوار را میگذاشت تا مرگ تدریجی بندهخداها از چشممان دور بماند اما تا دانه اخر پشم هایمان را بریزاند؟ داستانش را نخواندهای؟ خب به جای کسشعر خواندن و کس شعر دیدن حداقل کمی کس شعر ادبی میخواندی الان مثل بز اخوش این کلمات را دید نمیزدی و فکر کنی من چه کسشعری بلغور میکنم!
عذر خواهم، گفتم که! شخصیت سوراخی کونیای دارم. دست خودم نیست، البته که دست خودم بود هم همین میماندم تا به کوری چشم بیسوادت همچنان خواندهها و نوشتههایم را بجوم و تف کنم روی صورت کریهالمنظرت. باز هم عذرخواهم. بگذریم. کجا بودم!؟
بله درست میفرمایید، کودکی غریبی داشتم... راستش خسته شدم از بس زر زدم، بقیهاش را بعدا میگویم، فعلا ترکم دارد نشتی میدهد و کم آبی مرا بسی دیهایدریت کرده و سر درد مزمنی که خارجکیها بهش میگویند میگرن و الان هر تحفهای حداقل هفتهای سهبار آن را میگیرد به سراغم امده. کپهام را بگذارم. شب عالی متعالی.